MIDNIGHT BET
PART:22
°°°°°°°°°°
اتاق تمرین کلاب nova_ پنج روز بعد
موزیک با بیس سنگین توی اتاق تمرین میپیچید.
کف چوبی زیر نور سفید لامپها برق میزد و عرق روی پوست میکا میدرخشید. «از اول.» سورا نفسزنان گفت.
میکا سری تکان داد. موزیک دوباره از ثانیه اول پخش شد. چرخش…ضرب پا…پرش...و دوباره. حرکت آخر باید نرم روی ضرب مینشست، اما پای میکا نیم ثانیه دیرتر فرود آمد. موزیک قطع شد. سورا ابرو بالا انداخت. «دوباره.»
میکا چیزی نگفت. فقط نفس عمیقی کشید و ایستاد. موزیک دوباره. چرخش…ضرب…پرش...اشتباه.
این بار حتی واضحتر. سورا آه کوتاهی کشید. «میکا، تمرکز کن.»
«باشه.» صدای میکا کوتاه و خشک بود.
دوباره. و دوباره. و دوباره. ضرب آهنگ مثل پتک به سر میکا میخورد اما بدنش انگار دیگر با موزیک هماهنگ نبود. حرکتی که هزار بار انجام داده بود، حالا مثل چیزی غریبه شده بود. وقتی برای بار ششم اشتباه کرد، ناگهان موزیک را قطع کرد. سکوت اتاق تمرین سنگین شد. میکا چند ثانیه همانطور ایستاد. بعد آرام نشست روی زمین. دستهایش را آورد بالا و صورتش را پوشاند.
اول فقط نفسهای نامنظم بود. بعد شانههایش شروع کرد لرزیدن. سورا چند ثانیه نگاهش کرد، انگار منتظر بود میکا چیزی بگوید… اما وقتی لرزش شانههایش شدیدتر شد، سریع جلو رفت. کنارش روی زمین نشست. «هی…»
دستش را آرام دور شانههای میکا انداخت و او را به خودش کشید. میکا مقاومت نکرد. فقط سرش را پایین نگه داشت. سورا آهسته گفت: «میدونستم.»
میکا چیزی نگفت. سورا ادامه داد، آرامتر: «پنج روزه داری خودتو با تمرین خفه میکنی. از صبح تا شب اینجایی. حتی وقتی من میگم استراحت کنیم، میگی یه بار دیگه.»
میکا صدایش از پشت دستهایش خفه بود: «چون باید برگردیم.»
سورا آرام گفت: «نه...چون داری فرار میکنی.»
چند ثانیه سکوت. سورا آرام موهای خیس از عرق میکا را کنار زد. «از جونگکوک.»
شانههای میکا دوباره لرزید. سورا آه کشید. «فکر کردی نفهمیدم؟ تمام این مدت اسمش رو نیاوردی. حتی یه بار. ولی توی سرت… هر ثانیه هست.»
میکا دستهایش را از صورتش برداشت. چشمهایش قرمز شده بود. «اون ازم متنفره.»
سورا چیزی نگفت. میکا با صدایی که میلرزید ادامه داد: «نگاهش رو دیدی اون شب…؟ انگار من… یه چیز کثیف بودم من هیچوقت نمیخواستم اون شرط اونجوری بشه. اولش یه شوخی احمقانه بود، باشه… قبول. ولی وقتی شناختمش...همه چیز عوض شد. دیگه دیر شده بود.»
اشک از گوشه چشمش پایین آمد. «و بدتر از همه اینه که حق داره ازم متنفر باشه.»
سورا او را محکمتر بغل کرد. میکا ادامه داد، انگار تمام این پنج روز حرفها توی سینهاش جمع شده بود. «میدونی چی بدتره؟ اینکه هنوزم…هنوزم بهش فکر میکنم.»
سورا لبخند خیلی کمرنگی زد، دستی به پشتش کشید. «خب معلومه فکر میکنی.»
میکا با تعجب نگاهش کرد. سورا شانه بالا انداخت. «آدمها رو که با دکمه خاموش نمیکنن.»
چند ثانیه سکوت. بعد سورا ناگهان لحنش را عوض کرد. «باشه. بسه.»
میکا گیج نگاهش کرد. سورا بلند شد و دستش را دراز کرد. «تو الان داری منفجر میشی. و اگه همینجا بمونی، فردا هم همینجوری تمرین میکنی تا بیفتی رو زمین.»
میکا هنوز گیج بود. «پس؟»
سورا لبخند شیطنتآمیزی زد. «پس میریم یه جا.»
«کجا؟»
سورا چشمکی زد. «یه جای باحال.»
میکا با تردید گفت:
«تعریفت از باحال معمولاً خطرناکه.»
سورا خندید. «دقیقاً.»
بعد دست میکا را گرفت و کشید بالا. «پاشو. VYX امشب مرخصی داره.»
میکا هنوز چشمهای خیسش را پاک میکرد، اما گوشه لبش برای اولین بار بعد از چند روز کمی بالا رفت. «میترسم بپرسم قراره کجا بریم.»
سورا در حالی که به سمت در میرفت گفت: «یه جایی که یا حالت خیلی بهتر میشه…»
در را باز کرد. «یا یه دردسر خیلی بزرگ درست میکنیم.»
و هر دو از اتاق تمرین Nova بیرون رفتند.
°°°°°°°°°°
اتاق تمرین کلاب nova_ پنج روز بعد
موزیک با بیس سنگین توی اتاق تمرین میپیچید.
کف چوبی زیر نور سفید لامپها برق میزد و عرق روی پوست میکا میدرخشید. «از اول.» سورا نفسزنان گفت.
میکا سری تکان داد. موزیک دوباره از ثانیه اول پخش شد. چرخش…ضرب پا…پرش...و دوباره. حرکت آخر باید نرم روی ضرب مینشست، اما پای میکا نیم ثانیه دیرتر فرود آمد. موزیک قطع شد. سورا ابرو بالا انداخت. «دوباره.»
میکا چیزی نگفت. فقط نفس عمیقی کشید و ایستاد. موزیک دوباره. چرخش…ضرب…پرش...اشتباه.
این بار حتی واضحتر. سورا آه کوتاهی کشید. «میکا، تمرکز کن.»
«باشه.» صدای میکا کوتاه و خشک بود.
دوباره. و دوباره. و دوباره. ضرب آهنگ مثل پتک به سر میکا میخورد اما بدنش انگار دیگر با موزیک هماهنگ نبود. حرکتی که هزار بار انجام داده بود، حالا مثل چیزی غریبه شده بود. وقتی برای بار ششم اشتباه کرد، ناگهان موزیک را قطع کرد. سکوت اتاق تمرین سنگین شد. میکا چند ثانیه همانطور ایستاد. بعد آرام نشست روی زمین. دستهایش را آورد بالا و صورتش را پوشاند.
اول فقط نفسهای نامنظم بود. بعد شانههایش شروع کرد لرزیدن. سورا چند ثانیه نگاهش کرد، انگار منتظر بود میکا چیزی بگوید… اما وقتی لرزش شانههایش شدیدتر شد، سریع جلو رفت. کنارش روی زمین نشست. «هی…»
دستش را آرام دور شانههای میکا انداخت و او را به خودش کشید. میکا مقاومت نکرد. فقط سرش را پایین نگه داشت. سورا آهسته گفت: «میدونستم.»
میکا چیزی نگفت. سورا ادامه داد، آرامتر: «پنج روزه داری خودتو با تمرین خفه میکنی. از صبح تا شب اینجایی. حتی وقتی من میگم استراحت کنیم، میگی یه بار دیگه.»
میکا صدایش از پشت دستهایش خفه بود: «چون باید برگردیم.»
سورا آرام گفت: «نه...چون داری فرار میکنی.»
چند ثانیه سکوت. سورا آرام موهای خیس از عرق میکا را کنار زد. «از جونگکوک.»
شانههای میکا دوباره لرزید. سورا آه کشید. «فکر کردی نفهمیدم؟ تمام این مدت اسمش رو نیاوردی. حتی یه بار. ولی توی سرت… هر ثانیه هست.»
میکا دستهایش را از صورتش برداشت. چشمهایش قرمز شده بود. «اون ازم متنفره.»
سورا چیزی نگفت. میکا با صدایی که میلرزید ادامه داد: «نگاهش رو دیدی اون شب…؟ انگار من… یه چیز کثیف بودم من هیچوقت نمیخواستم اون شرط اونجوری بشه. اولش یه شوخی احمقانه بود، باشه… قبول. ولی وقتی شناختمش...همه چیز عوض شد. دیگه دیر شده بود.»
اشک از گوشه چشمش پایین آمد. «و بدتر از همه اینه که حق داره ازم متنفر باشه.»
سورا او را محکمتر بغل کرد. میکا ادامه داد، انگار تمام این پنج روز حرفها توی سینهاش جمع شده بود. «میدونی چی بدتره؟ اینکه هنوزم…هنوزم بهش فکر میکنم.»
سورا لبخند خیلی کمرنگی زد، دستی به پشتش کشید. «خب معلومه فکر میکنی.»
میکا با تعجب نگاهش کرد. سورا شانه بالا انداخت. «آدمها رو که با دکمه خاموش نمیکنن.»
چند ثانیه سکوت. بعد سورا ناگهان لحنش را عوض کرد. «باشه. بسه.»
میکا گیج نگاهش کرد. سورا بلند شد و دستش را دراز کرد. «تو الان داری منفجر میشی. و اگه همینجا بمونی، فردا هم همینجوری تمرین میکنی تا بیفتی رو زمین.»
میکا هنوز گیج بود. «پس؟»
سورا لبخند شیطنتآمیزی زد. «پس میریم یه جا.»
«کجا؟»
سورا چشمکی زد. «یه جای باحال.»
میکا با تردید گفت:
«تعریفت از باحال معمولاً خطرناکه.»
سورا خندید. «دقیقاً.»
بعد دست میکا را گرفت و کشید بالا. «پاشو. VYX امشب مرخصی داره.»
میکا هنوز چشمهای خیسش را پاک میکرد، اما گوشه لبش برای اولین بار بعد از چند روز کمی بالا رفت. «میترسم بپرسم قراره کجا بریم.»
سورا در حالی که به سمت در میرفت گفت: «یه جایی که یا حالت خیلی بهتر میشه…»
در را باز کرد. «یا یه دردسر خیلی بزرگ درست میکنیم.»
و هر دو از اتاق تمرین Nova بیرون رفتند.
- ۱۰.۳k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط